تبليغاتX
عشق آسموني ...

عشق آسموني ...

با تمام بي كسي هايم كسي دارم هنوز...
انتخاب بهترین کارمند
 

یک شرکت برای پذیرش کارمند تصمیم میگیره یه سوال مطرح کنه

 تا هر کسی بهترین پاسخ را بده انتخاب بشه ، میدونید سوال چی بود؟

فکر کنید تو یک شب بارونی با ماشینتون به سمت خونه میرید ،

میرسید به یک ایستگاه اتوبوس که سه نفر آنجا منتظر اتوبوس هستند،

۱- یک پیرزن بیمار

۲- یکی از بهترین دوستهای قدیمیتون

۳- دختری که سالها آرزوی رسیدن به او را داشتید

و فقط اجازه سوار کردن یک نفر را دارید در آن صورت چه کسی را سوار می کنید ؟!

میدونید برنده مسابقه چه جوابی داده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفته بود:

ماشین را میدهم به دوستم تا پیرزن را به مقصد برسونه و خودم

در ایستگاه کنار دختری که آرزویش را داشتم می نشینم تا اتوبوس بیاید ؟؟؟!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت14:55توسط همنفس |
كليدهايي از زندگي
 

 

- فراموش نكن كه در كار و در روابط خانوادگي ، اعتماد مهمترين چيز است .

- عادت كن چنان در حق كسان خوبي كني كه هرگز نفهمند تو بودي.

- فراوان لبخند بزن ، هزينه‌اي ندارد ولي ارزشش قابل تصور نيست .

- هرگز اميد را از كسي سلب نكن شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد.

- به ديگران فرصت دوباره بدهيد نه سه باره .

- توجه‌ات به بهتر انجام دادن كارها باشد نه بزرگتر انجام دادن آنها .

- كمتر در قيداين باش كه چي كسي‌حق‌دارد،

                                                 بيشتر در قيد اين باش كه چه‌چيزي حق‌است .

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت9:7توسط همنفس |
 
+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت10:49توسط همنفس |
ملاصدرا می گوید :

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمـان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قـدر نــیــاز تو فــرود می آید

و بـه قـدر آرزوی تــو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود .

خداوند همه چیز میشود همه کس را ، به شرط

اعتقاد ، به شرط پاکی دل ، به شرط طهارت روح ،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا

یافت نمی شود ؟

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت11:32توسط همنفس |
کاش می شد

 

     کاش مــي شد بر جـــــدايي خشــــم کرد

           شاخه هاي نســترن را با تواضع پخش کرد

                  کاش مي شد خانـــه اي از مهـــر ساخت

                        مهـــربـاني را در آن ســر مـشــق کــرد

                              روي دل هاي حقــــــيقي نقــــــش کرد

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت8:40توسط همنفس |
من بی تو ...

من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛

 

يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛

 

يک نسيم سرگردان؛ يک رويای نا تمام.


من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛

 

يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.


يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.


بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت8:8توسط همنفس |
عیدبرعاشقان مبارک باد

الله

ãäÊÞã ÒåÑÇ (Ó)ãäÊÞã ÒåÑÇ (Ó)ãäÊÞã ÒåÑÇ (Ó)

 

 

سلام بر حسین(ع) مظهر ایثار

 

سلام بر سجاد(ع) مظهر صبر

 

 و سلام بر عباس(ع) اسوه ی وفا

الله 

 

 شعبان شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیة الله (ع) آمد

با جلوه ی سجاد و اباالفضل و حسین

یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

الله

با عشق حسين خلق و خو بايد كرد
از كرب بلايش گفتگو بايد كرد
با ديده گريان به درو درگاهش
رو كرده و كسب آبرو بايد كرد

الله

ايمان و وفا سايه بالاى تو بود
ايثار على نقش به سيماى تو بود
گر لب نزدى به آب دريا عباس
درياى ادب ميان لب هاى تو بود

 

الله

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت9:22توسط همنفس |

بیهوده نبودن

اگر بتوانم شکستن دلی را مانع شوم

زندگی را عبث نگذرانده ام

اگر بتوانم از رنج انسانی دیگر بکاهم

یا دردی را تسکین دهم

یا سینه‌ي سرخی فرو افتاده را

باز در آشیان جای دهم

زندگی را بیهوده سپری نکرده ام.


«امیلی دیکنسون»

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت10:55توسط همنفس |
رفتی...

 

 

غروبم آرزوی تو بود

رفتیو آروم روی خیالم پا گذاشتی

تو ی کوچه های دلتنگی رد پاتو جا نذاشتی

نگفتی بی تو من می میرم

یا تو غروب رفتنت اسیرم

رفتیو به انتظارت نشستم

ذره ذره توی جاده های دلتنگی شکستم

غروبو رنگ جدایی زدم

دل به دریای طوفانی زدم

سکوت ترانه آغاز دفترم بود

وغروب پایان همه دلتنگی ها بود

رفتیو رو عهدت نموندی

غزل عاشقیو رو واسه یه غریبه خوندی

حالا که غریبه قلبتو شکسته

رو تنهاییات غم نبودنم نشسته

حقته توی تنهاییات بمیری

یا گریه رو از سر بگیری

دیگه بر نگرد قلبم دیگه با تو نیست دیگه شعرام مال تو نیست ..........

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت15:3توسط همنفس |

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست

كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬

نه از آن "من ديگرم"!
...

 

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬

دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند

در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان

و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...

وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد.

ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬

هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود .

دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬

درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬

من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي

ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت

گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!

 

نویسنده : دکتر علی شریعتی

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت11:12توسط همنفس |
انتخاب برترين وبلاگ تيرماه
 

باسلام خدمت همه شما دوستان و همنفسان

 عزيزي كه به اين وبلاگ سر مي زنيد.

وبلاگ عشق آسموني در نظرسنجي برترين وبلاگ تيرماه

نايت اسكين شركت كرده و منتظر ياري شما دوستان عزيز

ميباشد كه به لطف شما عزيزان به بالاترين مرتبه در اين

نظرسنجي البته اگر شما هم خوب بودن اين وبلاگ را تاييد

ميكنيد، برسد ،

به هر حال خوشحال ميشيم كه به آدرس زیر رفته و به  

( http://www.night-skin.com/topblog/)

برترين وبلاگ تيرماه  راي بدهيد.

با تشكر از همه شما دوستان و همنفسان ما .

شاد و موفق باشيد.

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت7:59توسط همنفس |

مادر

 

به نام خدا

با سلام

 با عرض تبریک ولادت با سعادت  بانوی دو عالم  حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها ) 

 

رفیق دانشجویی داشتم كه دیر به جبهه آمد. گفتم:  دیر آمدی!

 گفت:رفتم  جواب كنكور را بگیرم، كمی دیر شد( طوری گفت جواب كنكور را بگیرم فكر كردم كه رد شده است)

 گفتم: قبول نشدی؟

گفت:  چرا، قبول شدم( طوری گفت قبول شدم كه با خود گفتم: حتماً در یك رشته ی درب و داغون قبول شده )

 گفتم:  چه رشته ای قبول شدی؟

 گفت: پزشكی دانشگاه تهران

گفتم :  پس چرا به جبهه آمدی؟

 گفت: من اصلاً نمی خواستم به دانشگاه بروم چون در همین عملیات شهید می شوم. در كنكور شركت كردم تامادرم  در فامیلها سر بلند شود و بگوید كه بچه ی من خیلی لایق بود. او در همان عملیات شهید شد.( به نقل از یکی از سخنرانی های  اقای پناهیان )

یا حق

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت19:59توسط همنفس |
وقتی تو نیستی

وقتی تونیستی نه من چنانم که باید نه شهر چنان است که باید

 

بی تونیمکت ها همه خالیند ، و باغ ها همه خزانی

 

بی توغروب سخت شبیه من است . بی تو من لب فروبسته ام ،

 

کسی نیست ، کسی نیست که حرفهایم را بشنود ،

 

کسی نیست که خنده هایم را ببیند .

 

زمان آمدنت بهانه ی تقویم خریدن من است ،

 

ور نه روزهای تکراری بی تو بودن را چه حاجتی ست به تقویم ؟

 

بر صفحات تقویمم شمعدانی می کارم ، و با گریه های شبانه ام آبشان می دهم ،

 

می دانم که هنگام گل دادن شمعدانی ها خواهی آمد و

 

همچون نسیم در معبرت ، عاشقانه نجوا خواهی کرد

 

با سنبله های سبز، و نگاه صمیمی ات مژده ی بهار خواهی داد

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت11:58توسط همنفس |
عشق

عشق یعنی مستی و دیوانگی            عشق یعنی با جهان بیگانگی

 

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر         عشق یعنی سجده ها با چشم تر

 

عشق یعنی سر به دار آویختن           عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن        عشق یعنی مست و بی پروا شدن

 

عشق یعنی سوختن یا ساختن           عشق یعنی زندگی را باختن

 

عشق یعنی انتظار و انتظار                عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

 

عشق یعنی دیده بر در دوختن          عشق یعنی در فراقش سوختن

 

عشق یعنی لحظه های التهاب            عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 

عشق یعنی سوز نی ، آه شبان           عشق یعنی معنی رنگین کمان

 

عشق یعنی شاعری دل سوخته          عشق یعنی آتشی افروخته

 

عشق یعنی با گلی گفتن سخن           عشق یعنی خون لاله بر چمن

 

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن          عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

عشق یعنی یک تیمّم، یک نماز           عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت10:32توسط همنفس |

’’انتخاب‘‘ دشوارترين لحظات براي انسان است .

وقتي ’’لحظه‌ي انتخاب‘‘ فرا ميرسد ، وسوسه‌ها وترديدهاهم به سراغ تومي‌آيندو آن
’’
جلوه‘‘ اي را كه در يك ’’برق معنويت‘‘ ديده‌اي ، از نظر ونگاهت محو مي‌سازند.

’’چگونه بودن‘‘ يكي از همين انتخابهاي دشوار است .

شخصيت تو گاهي در گرو همين تصميم‌ها و برگزيدن‌هاست.

اين تويي كه خمير مايه‌ي ’’هستي‘‘ خود را با دو دست ’’انتخاب‘‘ خويش ،
شكل مي‌دهي و مي‌سازي.

يك شب ،‌در خلوت خويش . رو به آينه‌ي حقيقت بنشين و با خودت ، بي واسطه

و بي ريا حرف بزن ، تو كيستي ؟ چيستي ؟ كجايي؟ چه مي‌كني؟ چگونه‌اي ؟

تو مختاري ، پس ناچار بايد انتخاب كني . بزرگي آدمي به بزرگي انتخابهاي آنهاست .

تو مي‌خواهي بزرگ باشي يا كوچك ؟ اين ديگر با خود توست ،

اما اين را هم بدان كه انتخاب تو همواره با توست، تا ابد تا هميشه !

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت12:24توسط همنفس |

 

یکی عاشق یکی مهجور یکی افسرده و رنجور

 

یکی نالان یکی مطرود یکی تن داده در یک گور

 

یکی وامانده از یک راه یکی بیچاره وتنها

 

یکی گریان یکی مسکوت یکی دلخسته ومبهوت

 

یکی فریاد زد هیهات کجا رفت آن همه فریاد

 

منم من خسته از دنیا چه شد آن شور وآن غوغا

 

چه شد آن شیره هستی چه شد آن عشق وآن مستی...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت11:43توسط همنفس |

 آفتاب مي شود

نگاه كن كه غم درون ديده ام                     چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه سياه سركشم                         اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن تمام هستيم خراب مي شود             شراره اي مرا به كام مي كشد

مرا به اوج مي برد مرا به دام ميكشد            نگاه كن

تمام آسمان من پر از شهاب مي شود            تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطر ها و نورها                          نشانده اي مرا كنون به زورقي

ز عاجها ز ابرها بلورها                               مرا ببر اميد دلنواز من

ببر شهر شعر ها و شورها                           به راه پر ستاره مي كشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام                        نگاه كن

من از ستاره سوختم                                 لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل                    ستاره چين بركه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما                   به اين كبود غرفه هاي آسمان

كنون به گوش من دوباره مي رسد                صداي تو صداي بال برفي فرشتگان

نگاه كن كه من كجا رسيده ام                      به كهكشان به بيكران به جاودان

كنون كه آمديم تا به اوجها                         مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات                         مرا بخواه در شبان دير پا

مرا دگر رها مكن                                     مرا از اين ستاره ها جدا مكن

نگاه كن كه موم شب براه ما                        چگونه قطره قطره آب ميشود

صراحي سياه ديدگان من                           به لالاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود                     به روي گاهواره هاي شعر من

نگاه كن                                                تو ميدمي و آفتاب مي شود

(فروغ فرخزاد)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت9:15توسط همنفس |

هر چی كه خاطره داری , مال من

 

اون روزای عاشقونه , مال تو

 

این شبای بی قراری , مال من

 

منمو حسرت با تو ما شدن

 

تویی و بدون من رها شدن

 

آخر غربت دنیاست مگه نه

 

اول دو راهی آشنا شدن

 

تو نگاه آخر تو , آسمون خونه نشین بود

 

دلتو شكسته بودن , همه ی قصه همین بود

 

می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا

 

اما بیدارمو بی تو , مثل تو تنهای تنها


+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت10:1توسط همنفس |

زندگی یک آرزوی دور نیست؛

زندگی یک جست و جوی کور نیست

زیستن در پیله پروانه چیست؟

زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست

گوش کن ! دریا صدایت میزند؛

هرچه ناپیدا صدایت میزند

جنگل خاموش میداند تو را؛

با صدایی سبز میخواند تو را

زیر باران آتشی در جان توست؛

قمری تنها پی دستان توست

پیله پروانه از دنیا جداست؛

زندگی یک مقصد بی انتهاست

هیچ جایی انتهای راه نیست؛

این تمامش ماجرای زندگیست

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت8:8توسط همنفس |

 

فاطمه ام المصائبها بود

 

      فاطمه دین در دل یك جان بود

 

          فاطمه تفسیر قرآن كریم

 

             فاطمه سر حلقه خلقت بود

 

               فاطمه دخت خدیجه

 

                 فاطمه ذكر لب مولا بود

 

                    فاطمه ام ابیها

 

                      فاطمه دردانه احمد بود

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت11:23توسط همنفس |

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

 

به کجا ؟!

 

به در خانه تو !

 

دل من عادت داشـت ،

 

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

 

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

 

دل من ساکن دیوار و دری ،

 

که تو هر روز از آن می گـذری .

 

دل من ساکن دستان تو بود

 

دل من گوشه یک باغـچه بـود

 

که تو هر روز به آن می نگری

 

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت12:2توسط همنفس |

 غریبه‌ی‌ قدیمی‌

من‌ُ با ترانه‌ بشناس‌ ، ای‌ ستاره‌ی‌ غزلپوش‌ !


این‌ من‌ِ مُرده‌ی‌ سردُ ، زنده‌ کن‌ تو هُرم‌ِ آغوش‌


تلخی‌ِ هزار تا گریه‌ توی‌ لرزش‌ صدامه‌


اما نقش‌ِ یه‌ تبسم‌ همیشه‌ روی‌ لبامه‌


با نقاب‌ِ این‌ تبسم‌ صورتم‌ رُ می‌پوشونم‌


با چش‌ِ بسته‌ می‌بینم‌ ، با لب‌ِ بسته‌ می‌خونم‌

گم‌ شده‌ راه‌ِ کودکی‌ ، اون‌ دل‌ِ صاف‌ِ من‌ کجاست‌ ؟


دستای‌ پاک‌ُ عاشق‌ِ ترانه‌باف‌ِ من‌ کجاست‌ ؟


من‌ که‌ به‌ زخم‌ دشنه‌ها ، مرهم‌ِ بوسه‌ می‌زدم‌


دشنه‌ شدم‌ ، دشنه‌ شدم‌ ، بگو غلاف‌ِ من‌ کجاست‌ ؟



ای‌ غریبه‌ی‌ قدیمی‌ ! من‌ُ با ترانه‌ بشناس‌


صفحه‌ی‌ بعدی‌ سفیده‌ ، آخرِ قصه‌ همین‌جاس‌


نگا ! کن‌ یه‌ مردِ گریون‌ ، پشت‌ِ پرده‌ی‌ نقابه‌


من‌ میون‌ِ ابرا نیستم‌ ، کبوتر تو چاه‌ می‌خوابه‌


من‌ُ بشناس‌ تا بفهمم‌ توی‌ آینه‌ها کی‌اَم‌ من‌ ؟


یه‌ اجاق‌ِ سردِ خاموش‌ ، یا یه‌ چلچراغ‌ِ روشن‌ ؟

گم‌ شده‌ راه‌ِ کودکی‌ ، اون‌ دل‌ِ صاف‌ِ من‌ کجاست‌ ؟


دستای‌ پاک‌ُ عاشق‌ِ ترانه‌باف‌ِ من‌ کجاست‌ ؟


من‌ که‌ به‌ زخم‌ دشنه‌ها ، مرهم‌ِ بوسه‌ می‌زدم‌


دشنه‌ شدم‌ ، دشنه‌ شدم‌ ، بگو غلاف‌ِ من‌ کجاست‌ ؟
 

 

يغما گلرويي

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت11:32توسط همنفس |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم

بهم گفت: "متشکرم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد

گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم .

 

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم

 

قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و با گریه و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ،اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود

تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه...

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت14:53توسط همنفس |

 

 

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کو بیده شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده ! در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت چه عشقی ! چه عشق قشنگی! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت21:14توسط همنفس |

 

وصيت نامه فريدون فروغي



بگوييد كه بر گورم بنويسند

زندگي را دوست داشت


ولي آن را نشناخت


مهربون بود ولي مهر نورزيد


طبيعت رادوست داشت


ولي از آن لذت نبرد


در آبگير قلبش جنب و جوش بود


ولي كسي بدان راه نيا فت


در زندگي احساس تنهايي مي نمود


ولي هرگز دل به كسي نداد


و خلاصه بنويسيد


زنده بودن را براي زندگي دوست داشت


نه زندگي را براي زنده بودن

 
زنده ياد فريدون فروغي

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت10:18توسط همنفس |

عزیز من عزیز من

 

مرا مرا رها مکن ، که در میان آتشم ،

 

ببین که شعله می کشم

 

به یک نگاه مهربان ، به یک سلام آشنا

 

به یک کلام دلنشین

 

چرا مرا تو میهمان نمی کنی

 

نفس نفس ببویمت ، قدم قدم بجویمت

 

به هر نوا بگویمت

 

چرا عزیز مهربان مرا صدا نمی کنی

 

دلم پی ات شده روان ، شدم به عشق تو جوان

 

به من مگو تو هر زمان

 

مرا رها کنی ، که من ، تو را رها نمی کنم

 

کنون من شکسته دل ، فتاده پای دل به گل

 

که ای خدا مکن خجل

 

که در هوای نور او به گلستان نظر کنم

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت9:59توسط همنفس |

وقتی تو بخواهی از زندگی خود یك شاهكار بسازی .

 

وقتی تو بخواهی واژه غیر ممكن را از زندگی خودت حذف كنی.

 

وقتی تو بخواهی نقش خودت را در زندگی ایفا كنی

 

 وقتی تو بخواهی بر تنبلی و سستی غلبه كنی .

 

وقتی تو بخواهی هرگز اشكی را كه از شادی می ریزد پاك نكنی .

 

وقتی تو بخواهی به دوستانت یاد بدهی كه یك خنده بهتر از هزار ناله است

 

وقتی تو بخواهی انسانهای گریان دور و برت را از ته دل بخندانی

 

معلوم می شود تو برای توانستن منتظر هیچكس نیستی

 

پس تو یك شاهكار هستی ...

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت12:20توسط همنفس |

اکنون اينگونه حرم تو را ميشکنند...

 

درب خانه ات را به آتش کشيدند و با دستان نامحرمشان ،

 

طرح نيلي بر روي زيبا و لطيف تو حک کردند!

 

درب شعله ور را آنچنان بر سينه تو کوبيدند که

 

مسافر کوچکت بال گشود و نيامده عزم سفر کرد؟!

 

و اينگونه معناي حقيقي عشق را به جهانيان آموختي...

 

و امروز پس از عبور از ميان قرنها همواره اعجاز نام زيبايت

 

 قلب هر عاشقي را جايگاه عشق زيباي تو ميسازد.

 

که ريحانه هستي و خوشبوترين ياس بهشتي

 

طاهره و پاکتر از هرچه ذلال است و تهي از هرچه زشتي و پليديست.

 

چشمانت را تا ابد مي پرستم و از اعماق وجود به تو عشق خواهم ورزيد.

 

جرعه جرعه از جام تو خواهم نوشيد و مست و شيداي نام زيباي تو خواهم ماند

 

و با تمام وجود فرياد خواهم زد که :

 

خاک آستان پاک تو هستم           فاطمه بنت نبي

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت9:39توسط همنفس |

 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از

بين او و مهرش عبور کرد ، مرد نمازش را قطع کرد و داد زد، هي! چرا بين من و خدايم

فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم؟!

 

توکه عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو وخدايت فاصله انداختم؟!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت10:20توسط همنفس |

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم ...

 

 

هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نميکردي رنگين کمانم

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت13:23توسط همنفس |